ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

229

معجم البلدان ( فارسى )

1 - محمد پسر عوف پسر سفيان بو جعفر طائى حمصى « 1 » حافظ امام بو قاسم دمشقى گويد : به سال 217 او به دمشق نزد ما آمد . او از پدرش و از محمد پسر يوسف قبريانى و از احمد پسر يونس و از آدم پسر أياس و از بو مغيره حمصى و از عبد السلام پسر عبد الحميد سكونى و از على پسر قادم و از گروه بسيار ديگر در اين طبقه روايت مىكرد . بو زرعهء رازى و بو حاتم رازى و بو داود سجستانى و فرزندش بو بكر و عبد الرحمن بن ابى حاتم و يحيى پسر محمد پسر صاعد و بو زرعه دمشقى و گروه بسيار ديگر از همطبقگان او از وى روايت مىكنند . عبد الصمد پسر سعيد قاضى گويد : از محمد پسر عوف پسر سفيان شنيدم كه مىگفت به روزگار كودكى ، در كنيسه توپ بازى مىكردم پس توپ من به حيات مسجد افتاد ، و در نزديكى معافا پسر عمران فرود آمد ، من بدانجا شدم كه آن را از او بستانم ، او گفت : اى جوان تو فرزند كيستى ؟ گفتم : من فرزند عوف هستم ، گفت : پسر سفيان ، گفتم : آرى ، گفت : پدرت از همكاران ما بود و با ما حديث مىنوشت و علم مىآموخت بهتر است تو نيز راه پدر روى ، پس من نزد مادر رفته داستان به دو گفتم . او گفت : پسرك من او راست مىگويد ، او دوست پدرت بوده است . پس پوشاك و ازارى از آن او بر تن من كرد و مرا همراه دوات و چند برگ كاغذ ، به نزد معافا پسر عمران آورد . پس گفت بنويس : اسماعيل بن عبد ربّه پسر سليمان چنين گفت : امّ دردا در لوحى كه براى آموزش در دست من بود چنين نوشت : در كودكى علم بياموزيد تا در بزرگى دانشمند باشيد زيرا كه هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت خواه نيك و خواه بد باشد پس اين نخستين حديث بود كه من شنيدم . حديثى از احاديث شام به نزد يحيى بن معين خوانده شد ، و او آن را نپذيرفت و رد كرد و گفت : آن چنين نبوده است ، پس يكى از شاگردان كه در حلقه بود گفت : اى بو زكريا اين حديث را ابن عوف آن گونه كه ما خوانديم ياد كرده است . او در پاسخ گفت : اگر ابن عوف چنين خوانده باشد او به حديثهاى شهر خود آگاهتر از من است . هنگامى ابن عوف را نزد عبد الله پسر احمد پسر حنبل بسال 273 ياد كردند ، او گفت از 40 سال پيش ، كسى مانند محمد بن عوف يافت نشده است . ابن قانع گويد : او به سال 269 در گذشت . ابن منادى گويد : او در ميان سال 272 در گذشت . 2 - محمد بن عبيد [ 338 ] الله پسر فضل معروف به ابن ابى فضل بو الحسن كلاعى حمصى « 2 » . او از مصيفى و گروهى بسيار از همطبقگانش روايت مىكرد . قاضى بو بكر ميانجى و بو حاتم محمد بن حبان بستى و گروهى بسيار از آن طبقه از وى روايت دارند . او از پرهيزكاران بود و در نخستين روز رمضان 309 در گذشت و فرزند او بو على حسن بروز دهم ربيع يكم سال 351 در گذشت . از شگفتيهاى حمص كه من آن را دريافتم بدى آب و هواى آن است كه خرد آدمى را فاسد مىكند تا آنجا كه حماقت مردم آن به صورت متلك در آمده است . گويند دشمنى ايشان با على ( ع ) در جنگ صفين به كمك معاويه بيش از مردم ديگر شهرها بود . و بيش از ايشان بر على ( ع ) مىتاختند و چون آن جنگ به پايان رسيد و آن روزگار بگذشت مردم حمص برگشته در دوستى على غلو كردند و بسيارى از ايشان به مذهب « نصيرى » شدند و بيشتر امامى مذهب‌اند و سلف را ناسزا گويند ، پس ايشان هم در آغاز و هم در انجام گمراه بودند و هيچگاه به راه درست نمىرفتند . حمص نيز شهرى در اندلس است . ايشان شهر اشبيليه را « حمص » نامند زيرا كه بنى اميه هنگامى كه بر اندلس چيره شدند چند شهر آن را نام شهرهاى شام نامگذارى كردند . ابن بّسام گويد : گروهى از سپاهيان حمص كه به اندلس در آمده بودند در شهر اشبيليه سكنى گزيدند و آنجا را حمص ناميدند . محمد بن عبدون چنين مىسرايد : هل تذكرّ العهد الذي لم أنسه * و مودتى مخدومة بصفاء و مبيتنا فى ارض حمص ، و الحجى * قد حلّ عقد حباه بالصّهباء و دموع طلّ اللّيل يخلق أعينا * ترنوا لينا من عيون الماء « 3 » حمّص [ ح م م ص ] با تشديد ميم و صاد بىنقطه

--> ( 1 ) . ش . ش : 2849 از انساب ص 176 ، مرآت الجنان : 2 : 187 ، شذرات : 2 : 163 ، تذكرة الحفّاظ : 2 : 581 ، طبقات الحفاظ : 258 ، عبر : 2 : 50 . ( 2 ) . ش . ش : 2749 از همين جا . ( 3 ) . آيا به خاطر دارى دوستى و صفايى را كه من فراموش نمىكنم ؟ شبى را كه در حمص مانديم و شراب ، خرد را از سر ما بيرون برده بود ، اشكها از چشم ما چون چشمهء آب روان بود ؟